یک سال تحصیلی گذشت
ساعت ٥:۱۱ ‎ق.ظ روز ٦ اردیبهشت ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

یک سال تحصیلی گذشت. این هفته فقط چند تا ریپورت پروزه مینویسم و تمام. 

سه هفته دیگه برمیگردیم. سه ماه مدت طولانی هست اما پیش بینی میکنم که اونقدر پر از کار و دوندگی باشه که نفهمیم چطور میگذره. باید یه وقتی بگذارم و درسهای ترم بعدم رو مرور کنم و بیشتر برنامه نویسی کار کنم و یک جمع بندی داشته باشم از سالی که گذشت. آسون نبود اما شیرین بود. 

خرید.. کلی خرید دارم. باید سوغاتی بخرم برای همه... هرچند یه چیز کوچیک.

قراردار خونه مون رو تمدید کردیم برای سه ماه که نیستیم اجاره دادیم و خوشبختانه وقتی برگردیم میایم خونه خودمون.

فعلا همین..


 
تابستان با خانواده
ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳ فروردین ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

بله، دل رو زدیم به دریا و برای تابستان بلیط خریدیم به مقصد ایران. 

کلی بالا و پایین کردیم، تقریبا همه اینجا و حتی خانواده ها گفتن نیاین، تازه رفتین و ریسک نکنید، اما با این حال دیدم اگر امسال نیایم میافته به ۵-۶ سال دیگه و واقعا طاقت فرسا میشه. از توانم خارجه بخوام این مدت اینجا بمونم و شدیدا بابت دور شدن از خانواده احساس عذاب وجدان دارم. از طرفی بهتره تو همین دوره اوباما رفت و برگشت، خدا به خیر بگذرونه.. معلوم نیست رییس جمهور بعدی چه تصمیمی برای ویزای دانشجوها بگیره.

به امید خدا برمیگردیم و دوباره برای ویزا اقدام میکنیم. خدا خیلی بزرگه.


 
هفتمین هفت سین
ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ روز ٤ فروردین ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

این هم هفتمین هفت سین زندگی مشترکلبخند


 
عید اومد.. بهار اومد
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ٢٥ اسفند ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

داره عید میاد، باور کردنی نیست که چرا اینقدر زمان زود میگذره؟! تولدها، سال نو ها.. حداقل تلنگری هست به گذر زمان و دسته بندی الویت ها.

خونه تکونی مفصلی دارم که بیشتر از دو ساعت زمان نمیبره. من چقدر خوشبختم. سالهای پیش یک هفته و بیشتر زمان میبرد اما حالا به لطف زندگی دانشجویی خیلی سبک زندگی میکنم، تا کی دوام پیدا کنه و دوباره دوروبرم پر از وسایل بشه نمیدانم!

هفت سین هم برقراره. بازارچه نوروزی هم رفتیم و خیلی خوب بود. الان هم که اسپرینگ برک هست و من درست روز دوم فروردین پرزنتیشن دارم. راستش دلم خیلی هم برای دید و بازدید های تکراری خونه اقوام دور تنگ نشده، اما برای حال و هوای خونه خودمون و دورهمی ها با فامیلهای نزدیک به شدت تنگ شده. داریم سبک و سنگین میکنیم که ببینیم تابستون بریم ایران یا نه! اگر برم مطمینا کلی به سر و روی وبلاگ میرسم و تمام خاطراتم رو ثبت میکنم.

دوستهای خارجی ام عجیب دوست دارند که عید بیان خونه مون، نمیدونم وقت میکنم بگم بیان یا نه! نه امکانات دارم و نه وقت، از طرفی دوست دارم عیدی ایرانی بدم که متاسفانه اندک وسایلی که برای سوغات آورده بودم هم تموم شده. میخواستم کتاب Funny in Farsi رو سفارش بدم که اون هم برای تعدادی که من میخوام گرون درمیاد. خلاصه اینکه نیان بهتره.

کل افسوس این روزهامون اینکه چرا زودتر نیومدیم اینجا، مهاجرت سی سالگی به بالا سخته و بدتر اینکه میبینی با انرزی که قبلا داشتی اگر زودتر میومدی الان کجاها بودی! اون انرزی که من برای کارم تو ایران گذاشتم... بگذریم، همین حالا هم خداروشکر.


 
جای خالی من
ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز ۸ بهمن ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

۲۲ بهمن جشن نامزدی پسرخاله ام هست و این میشه اولین مراسمی که نیستم. زندایی ام که مدتی امریکا بود دیشب برگشت ایران و به زودی سوغاتی هایی که برای خونواده ام خریدم میرسه دستشون. چقدر دلم میخواد من هم اونجا باشم... 

دیشب یه ارزیابی کردیم و دیدیم که اگر بخواهیم به امید گرین کارت و .. اینجا صبر کنیم، حداقل ۵سالی باید ایران نریم. بعد دیدم که واقعا نمیشه و خیلی از لحاظ روحی فرسایشی میشه. پس بهتره که زودتر یه سفر بریم که هم این حس دوری خانواده ها رو بیشتر ازار نده و از طرفی حس کنن که این یک راه یکطرفه نبود. برای خودمون هم بهتره، به قول یکی از دوستان میریم و میبینیم که هیچ خبری نیست و با خیال راحت برمیگردیم. علاوه بر اون یک سری کار اداری و مالی هست که بهتره خودمون برای انجامش اقدام کنیم. همه این دلایل باعث شد که به ایران رفتن و ریسک مجدد ویزا گرفتن فکر کنیم. 

همین فکر حسابی شارژم کرد  و یه هیجان خاصی دارم، هرچند هیچ قطعی نیست و یک فرضیه است که فعلا ۳۰- ۴۰ درصد احتمال وقوعش هست.


 
نشانه ها
ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز ۸ بهمن ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

نشانه هایی تو زندگی هست که در شرایط خاصی حسابی آدم رو متعجب میکنه. 

امشب همسر تونست شماره تلفن یک دوست خوب مسیحی رو که سالها ازش بی خبر بود و متوجه شد امریکاست، پیدا کنه و فقط یک تکست داد. دوستش فورا تماس گرفت و بعد از شش سال دوباره باهم صحبت کردن. وقتی ماجرای این سالها رو تعریف میکرد و من به لطف سکوت خونه تمام مکالمات رو میشنیدم، یک لحظه ماتم برد... به خودکار پارکری که دستم بود و هدیه همین دوست به من بود، به اینکه هم اون و هم ما و هم این خودکار همه آمریکا هستیم، بدون اینکه شش سال پیش روحمون از این آینده خبر داشته باشه.

فکر مهاجرت ما کلا از سال ۸۹ و به مقصد استرالیا شکل گرفت و بعدها به امریکا تغیر مسیر داد. مکس هم سال ۸۶ به مقصد موقت اروپا خداحافظی کرد و هدیه ها ردوبدل شد. حالا هرسه ما اینجاییم و این خودکار جزیی از معدود وسایلی شد که خیلی اتفاقی تو چمدون جا گرفت و درست وقتی که من با همون خودکار مشغول نوشتن بودم، همون دوست تماس گرفت.

بقیه رو نمیدونم اما من به نشانه ها ایمان دارم.


 
Girl's lunch out
ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز ٧ بهمن ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

وقتی بچه ها برای شرکت تو مسابقه کدینگ ازم میخوان برم تو تیمشون، حس خوبی بهم دست میده که همکلاسی ها قبولم دارند. (البته که شرکت نکردم چون متاسفانه اصلا قوی نیستم.)

وقتی ایمیلی میگیرم از یکی از دخترهای سال بالای رشته ام با عنوان Girls' lunch out، و میبینم ایمیل فقط برای چند نفر از بچه های سال بالا فرستاده شده و فقط من و دوست مراکشی ام از ورودیهای جدید دعوت شدیم، خوشحال میشم که تونستم بین اونها جا باز کنم. 

به قول همسر حداقل این نقطه قوت رو داریم که اجتماعی هستیم و از این بابت اصلا تنها نیستیم. 

خلاصه اینکه خوشحالم.. دوشنبه نهار دخترونه داریم.


 
مزایای مورد پسند
ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ٢٦ دی ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

از مزایای خوب اینجا هم بگم که حسابی به مذاق خانومها خوش میاد:

- تو ایران که ازدواج میکنی، دیگه تقریبا کسی ظاهرت رو تحسین نمیکنه. - که مثلا این لباس بهت میاد- خانومها که کمتر میگن و برای آقایون هم که کلا ممنوعه، حتی اگر منظور خاصی نداشته باشن. اما اینجا خیلی راحت حتی توی مترو بهت میگن که You are gorgous!

- دوم اینکه گویا سن من خیلی هم بهم نمیاد. اینجا بدون استثنا سنم رو با اختلاف زیادی کمتر حدس میزنن، دو شب تاحالا رفتیم بار که هردو شب به من گیر دادند و با آیدی کارت سنم رو ثابت کردم. الان که اصلا برام اهمیتی نداره که حتی سنم بیشتر به نظر بیاد، اما نمیتونم پیش بینی کنم که آیا در اینده این قضیه سن برام مهم میشه یا نه؟ هرچند فکر نمیکنم و به خودم قول دادم هرسال عدد سنم روی کیک تولدم حضور داشته باشه.

- سوم سایز. خداییش این یکی خیلی میچسبه. بس که این امریکایی ها درشت اندامن. بی دلیل نیست این واژه American size اینقدر پرکاربرده، من که ۳۸ بودم تو ایران، اینجا XS میپوشم. 

- خشک کن، آقا این خشک کن عجب کشف جالبی بوده. لباس رو خشک خشک در حالی که کمی هم بوی اتو میده تحویل میگیری، کرک لباس هم میگیره. حالا این که میگم تو ایران هم هست اما چون گرونه یه مقدار به همون خشک کن ماشین لباسشویی قناعت میکردیم. 

- وسایل شیرینی و کیک و پودر های آماده، اونهم با کیفیت بالا و خیلی ارزون. خلاصه کنم همسر من که نیمرو هم بلد نیست، الان براونیز درست میکنه بیا و ببین. یادمه وقتی تارت درست میکردم چقدر برای خمیرش و اینکه ترد باشه و موقوع انتقالش به ظرف نشکنه ، نگران بودم.. این چیزها اینجا دنیایی از تنوع رو داره.


 
← صفحه بعد